شيخ حسين انصاريان

231

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)

داستان ابوالحسن بن ابى طاهر و فرزندش در زندان « ابوالحسن بن ابى طاهر مىگويد : ابوجعفر محمد بن ابى القاسم در آن وقتى كه براريكهء قدرت و در منصب وزارت القاهر بود ، بر من و پدرم خشم گرفت ، در جايى به غايت تنگ و تاريك ما دو نفر را حبس كرد ، هر روز ما را به محاكمه كشيده و پدرم و مرا به مال مصادره و مطالبه مىكردند و در برابر چشم پدر مرا به شكنجه و آزار دچار مىساختند . در آن حبس شدايد و مشقّات بسيار كشيديم ، تا روزى پدرم مرا گفت كه ما را با اين نگاهبانان زندان آشنايى حاصل شده ، لازم است به مراعات حال اينان برخاست ؛ به فلان صرّاف كه دوست من است كاغذى بنويس تا سه هزار درهم به نزد ما فرستد و ما در بين اين زندانبانان تقسيم كنيم . من آنچه فرموده بود بجاى آوردم . چون سه هزار درهم برسيد خواستم تسليم مأموران كنم ، هر چند كوشيدم قبول نيفتاد . از امتناع ايشان تفحّص كردم و در كشف حقيقت پافشارى نمودم ، عاقبت به من گفتند : وزير امشب بر قتل شما عزم بسته است و حكم جزم كرده كه شما را از بين ببرد ؛ در چنين حالتى قبيح است ما چيزى از شما قبول كنيم . من از شنيدن اين خبر بىآرام گشتم و اضطرابى هر چند تمام‌تر در من پديد آمد و رنگ صورتم برگشت . چون پدر را از آن حال آگاهى دادم گفت : درهم برگردان . چنان كردم . پدرم در آن ايّام كه در حبس بود ، پيوسته صائم بودى ، چون شب مىرسيد غسل مىكرد و به نماز و دعا و خضوع و خشوع مداومت مىنمود و من با او موافقت مىكردم ، تا آن كه آن شب نماز خفتن بگزارد و به زانو درآمد و مرا گفت : تو نيز اينچنين حالت بر خود بگير . من نيز همانند پدر به حال خضوع در برابر حريم حضرت محبوب برآمدم . پدر روى به جانب حق كرد و عرضه داشت : يارب ، وزير